محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

457

اكسير اعظم ( فارسى )

بسفائج هر واحد نيم جزو بنفشه تخم كاسنى تخم شاهتره هر واحد ربع جزو كوفته در ده چند آب بجوشانند تا ربع باقى ماند صاف كرده به شكر تا يك هفته نيم‌گرم استعمال نمايند بعده اسود سليم تا دو مثقال استعمال كنند بعد از آن شب و روز بمسكه و پيه ماكيان چرب دارند . و هرگاه نرم شود بحلبه و آرد باقلا و اشق و زردهء بيضه منفجر سازند بعده پاك كرده مندمل نمايند و معالجهء بثور صفراوى بشرب اين دوا كنند . صنعت آن گل بنفشه قنطوريون هر واحد يك جزو تمر هندى نيم جزو گل سرخ تخم خرفه هر واحد ربع جزو اگر در آنجا تب باشد جو مثل همه افزايند و به طريق اول بجوشانند و استعمال كنند تا آن‌كه تحليل ظاهر گردد پس اين حب استعمال كنند در هر سه روز دو مثقال . صنعت آن صبر هليله سقمونيا هر واحد يك جزو مصطكى نيم جزو به آب كاسنى حبها سازند و به سكنجبين استعمال كنند مفرد اگر ماده و رطوبات بسيار باشد و الا بماء الجبن . و اگر خطر عظيم گردد لزوم طبيخ برگ عناب كنند بعده بآبى كه در آن صبر و مازو و مورد و مغز خربزه جوشانيده باشند بشويند و بر آن سندروس تنها بپاشند اگر در آن گوشت زائد نباشد و الا با شكر بعده به مرهم ابيض مندمل سازند . و علاج بثورى كه از بلغم باشد قى كردن است تا آن‌كه نقا ظاهر گردد بعده استعمال معجون نجاح و ترياق غدره و فائق كنند و اين حب مجرب است . صنعت آن شحم حنظل و مغز آن غاريقون انزروت هر واحد يك جزو تربد صبر حب بلسان نمك هندى هر واحد نيم جزو سقمونيا ربع جزو به آب باديان حبها سازند شربتى يك و نيم مثقال در هر چهار روز . و اگر در آنجا حرارت نباشد تعاهد نوشيدن ماء العسل كنند و الا شير گاو بقرطم بعده تحليل آن به روغن بابونه و بادام تلخ و قسط و غاليه كنند . و چون ماده خارج شود الحام او بصبر و مرداسنگ و روغن زرد كنند و مطبوخات مذكوره و حبوب در اينجا از مجربات ماست . صفت طلا كه سائر انواع بثور را نافع است گل خرزهره افسنتين صابون اشق به زيت و پيه ماكيان بپزند تا يك ذات شود استعمال كنند . صفت ضماد منضج كه انواع بثور و سرطانات را منحل گرداند چقندر عنب العثلب گشنيز سبز پرسياوشان خطمى هر واحد يكزو آرد باقلا آرد جو صابون بزر كتان خمير آرد هر واحد نيم جزو همه را در روغن زرد و زردهء بيضه بپزند بعد از آن‌كه به اندك زعفران و مويز و سركه بر هم زنند تا اجزا با هم بياميزد بر پارچهء پشمى در بلغمى و بر پنبه در سوداوى و بزر كتان در باقى استعمال كنند . و اما مفردات مجربه براى بثور : پس افضل آنها حنا و مورد نطرون و انجير و سداب و بزر كتان و سير به عسل است ضماداً و هليله مطلقاً و اما در ضماد قصب الزريره حديث صحيح است و كذا در حنا ليكن حديث قصب الزريره صحيح‌تر است امراض جلد جذام و اين مشتق از جذم است و آن در لغت بمعنى قطع است و بمناسبت آن‌كه اين مرض قطع اعضا يا نسل يا عمر كند بدين نام مسمى ساختند و اين مرض را داء السبع و داء الاسد نيز نامند و در وجه تسميهء آن گويند كه آن اكثر بشر عارض مىشود . و گويند كه چهرهء صاحب آن مثل چهرهء شير گردد و پهن مىگردد و آن را مشابه سحنهء شير مىكرداند . و گويند كسى را كه اين مرض درگير و شكار مىكند او را مثل شكار كردن شير يعنى در آخر آن را هلاك مىنمايد . و ايضاً اين مرض را سرطان عام گويند كه در تمام بدن حادث شود پس گاه قرحه كند و گاهى آن و صاحب آن زمانى دراز باقى ماند و اهل اندلس اين مرض را مرض كبرى نامند و در اصطلاح به قول شيخ مرضى است ردى كه از انتشار سوداى غير طبيعى در تمام بدن حادث شود و مزاج او شكل اعضا را فاسد كند و بساست كه در آخر اتصال آنها فاسد نمايد حتى كه اعضا متاكل شود و از تقرح ساقط گردد . و به قول صاحب كامل جذام علتى است كه سائر اعضا را خشك كند و فاسد گرداند به سبب يبوست و آن بمنزلهء سرطان حادث در جميع بدن است . و انطاكى گويد كه جذام عبارتست از فساد اعضاى غذا بنوعى كه هيچ چيز را به غير از سودا بخلط ديگر مستحيل نتواند ساخت اگرچه شورباى بچهء مرغ و انگور باشد و از اينجاست كه بعد از استحكام علاج نپذيرد به سبب افتقار او بكثرت ادويه و عجز طبيعت از آن اسباب جذام به قول صاحب كامل حدوث او از ضعف قوت مغيره بود كه در لحم است هرگاه اين از برودت و يبوست و از غلبهء خلط سوداوى بر خون و افساد او باشد پس آن خون براى تغذيهء سائر اعضا رسد و از يبوست تجفيف و افساد آنها نمايد و مع ذلك اخلاط بدن و منى را فاسد كند حتى كه اين مرض نسل معدى گردد و از آباء به اولاد حادث شود . و ابو منصور گويد كه سبب جذام فساد خون و غلظ و جمود او در عروق و منتن او است حتى كه صالح براى غذاى اعضا نبود و آن فساد از اغذيهء غليهء مولد سودا باشد پس طبيعت را دفع او به سوى اعضاى ضعيفه به سبب رداءت و خبث او در بدن ممكن نبود . و شيخ الرئيس و قرشى مىنويسند كه سبب فاعلى اقدم جذام يا شدت حرارت و يبوست در جگر يا در همه بدن است كه خون را بسود و سوداى احتراقى گرداند و يا كثرت برودت مراج جگر يا بدن كه خون را كثيف و سرد و منجمد سازد و سوداى جمودى گرداند و سبب مادى اغذيهء مولد سوداست . و ايضاً اغذيهء مولد بلغم چون در آن تخمها متواتر افتد و اندر آن حرارت عمل كند و اجزاى لطيف